|
خاطرات زندگی ژینگولی ما تو خوابگاه
| |||||||||||||||||||||||||||
|
این روزا همش افراد رو مثل همدیگه میبینم. یعنی بچه های دانشگاه قدیم حتی اونایی که هیچ آشناییتی باهاشون نداشتم و فقط از دور میدیدمشونو دارم تو این دانشگاه هم میبینم. (!!!) نمیدونم من چشمم توی چهار سال به دیدن اون افراد عادت کرده بوده یا واقعا این همه شباهت بین اشخاص مناطق مختلف شدید شده. تا حالا شده تا چند قدمی طرف رفتم یا حتی ازش پرسیدم اما متوجه شدم خود فرد سابق نبودن. شاید هم دلتنگی و تنهایی زیاد اینجوریم کرده. من معمولا در واقعیت دنبال دوست نیستم و زندگی مجازی و واقعیم زمین تا آسمون با هم فرق دارن اما چهار سال تو یک محیط یا افراد خاص بودن باعث میشه چهره ی افراد به وضوح تو ذهن آدم حک شه. این روزا غیر از در و دیوار دانشگاه حساس میکنم تو همون محیط آشنای قبلم با این تفاوت که فقط ظاهر افراد اینجا شبیه اونجاییاست وگرنه از معرفت و دوستی های قدیم خبری نیست که نیست.
[ شنبه 1391/02/02 ] [ 12:3 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
شما میدونید چرا ایام امتحانا همه ی کار ها از باغبونی و کشاورزیو نگهداری حیوانات گرفته تا کارهای کامپیوتری و دیگر هنر ها بیشتر از خوندن دو صفحه جزوه آدمو جذب میکنه. اصلا انگار تو همین دوره تموم استعداد ها و علائق افراد رو میشه. یک بار اودم همه رو یادداشت کردم برای زمانی که امتحانا تموم شه و برم سراغشون که دیدم عمرا به اون کارها در زمانی غیر از ایام امتحانات علاقه مند بشم.
[ شنبه 1391/02/02 ] [ 11:53 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسند «آیا زمستان سختی در پیش است؟» رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میدهد :«براي احتياط بهتر است برويد هیزم تهیه کنید» بعد به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزند: «آقا امسال زمستان سر...دی در پیش است؟» پاسخ: «اینطور به نظر مي رسد» پس رییس به مردان قبیله دستور میدهد که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن شود بار دیگر به سازمان هواشناسی زنگ میزند: «شما نظر قبلی تان را تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد» رییس به همه افراد قبیله دستور میدهد که تمام توانشان را برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد بار ديگر به سازمان هواشناسی زنگ میزند: آقا شما مطمئن هستيد که امسال زمستان سردی در پیش است پاسخ: بگذار اینطوری بگويم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!! رییس: «از کجا می دانید؟!!» پاسخ : « چون سرخ پوست ها دارند دیوانه وار براي زمستان هیزم جمع می کنند. خیلی وقت ها ما خود مسبب وقایع اطرافمان هستیم! [ پنجشنبه 1391/01/31 ] [ 12:30 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
-
[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 8:43 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
الان تو سایت دانشگاهم . از ساعتهای 12 تا 2 روزای شنبه و یکشنبه بدم میاد. کلاس ندارمو باید یه جورایی وقت کشی کنم. یا میام اینجا یا توی سالن مطالعه. هر روز هم تیریپ درس خوندن میامو کیلو کیلو کتاب بار خودم میکنم که این یه ساعتم خدایی نکرده هدر نره. نیست تو خونه 24 ساعت دارم میخونم گفتم ازین فرصت طلایی هم استفاده کنم. دو روزه شونه هام دارن تیر میکشن به خاطر همین تصمیمم. یه ساعت پیش کلی با کامپیوترای اینجا ور رفتم که اجازه بدن سایتی غیر از سایت خود دانشگاه برم.نشد که نشد . رفتم چپیدم تو سالت مطالعه و کتابهای قطور و در آوردم و تا گذاشتم رو به روم انگار دیازپام خوردم خوابم برد. از خواب که پریدم گردنم همون طور خشک شده بود و چشمام هنوز تار میدید. الان هم وسایلو همون وسط گذاشتم اومدم یه آب به صورتم بزنم که باز سایت ,در حدی که سیب حضرت حوا رو وسوسه کرد, همون قدر شاید هم بیشتر منو کشوند سمت خودش. نمیدونم این اینترنت فلان فلان شده چی داره که اینجور مثل هیپنوتیزم شده ها دنبالش راه میفتم. الان ته دلم شور وسایل بی صاحب شده ام تو سالن مطالعه رو میزنم. پ.ن صندلی های اینجا نامردا اونقدر نرم و سبکند که بخوای بشینی روشون باید محکم بگیریشون وگرنه حتما در میرن و پخش زمین میشیم . مثل اون دختر روبه رویی که چند دقیقه پیش خودشو وسایلاش پخش شدن زیر میز
[ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 1:17 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
دوستای زیادی تو وب آرزوها آرزوشونو نوشتن. مطئنا وشحال میشن اگه شما برید و آرزوهاشونو بخونید و راجع به هر کدوم نظر یا پیشنهاد یا اطلاعاتی دارید براشون بذارید. کمک کنیم همه به رویاهاشون برسن www.arezooyema.blogfa.com [ جمعه 1390/12/12 ] [ 8:47 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
نمی دونم وقاحت افراد تا کجاها میتونه بره؟ نمیدونم چقدر دیگه میتونن تظاهر کنن خوبن و تو یک چشم به هم زدن پولتو بالا بکشن و در برن. اونم واسه کسی مثل من که تازه شروع کردم به گشتن دنبال کار بعد از 4 سال درس خوندنو مثلا دانشجو بودن. اونم دنبال کاری که ابدا ارتباطی با رشته ی به ظاهر خوبم نداره... اون روز که آزمون ارشدا بود ، من مثل تک تک روزای یک سال گذشته داشتم فکر میکردم که بالاخره چی کار کنم همین رشته ارشدمو بگیرم یا طبق گفته ی دوستان دنبال آرزوهام باشم. راننده ی آژانس داشت غر میزد بخاطر ترافیک دم کنکور. و بعدش گفت همین دختر من دیپلمشو گرفت یه دوره عکاسی رفت و یه سال یه جا کار کرد تا کار دستش اومد حالا داره میکس ومونتاژ میکنه ماهی 2.5 - 3 در میاره. الان پول تو هنره نمیدونم کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو رو خوندین یا نه ؟ اما این نشونه ای بود که من منتظرش بودم. راستش هدف من از نصف سال پیش همین بود ولی نمیدونم چرا زمان برداشتن اولین قدم که میشه همیشه اونقد این دست اون دست میکنم که فرصته میپره. اصلا نمی دونم چرا دارم این پستو مینویسم. یه جورایی این پست کار یک فریاد از ته دل و انجام میده. دوست داشتم وسط بیابون بودم که راست راستکی داد میزدم. اصلا از اول این وبو ساختم که دوستایی پیدا کنم کهمثل من باشن. دنبال هدفاشون اما نمیدونم چرا گیر کردم . کم کم دارم حس میکنم من قاطی دارم که اینجوری ام . دارم حس میکنم نکنه من اشتباه میکنم و باید مثل خیلیا فقط صبح و شب کنم و بذارم عمر بیخیال بگذره. احساس میکنم اینهمه فکر و خیال عجیب داره مریضم میکنه این مدت همش کابوس دیدمو فشار خونم زد بالا و از شدت افکار مغشوش سر دردهای مذمن و عصبی گرفتم. حالا حق میدم به اون دختر جوون خونوادمون که چند وقت پیش سکته مغزی کرد و اولش درک نمیکردم مگه چقدر فشار میتونه رو یکی باشه؟؟؟ [ دوشنبه 1390/12/01 ] [ 11:26 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
روز جمعه نزدیکای ظهر دیدم خان زاده داره نیزنگه. فکم افتاد . چون از زمان جدا شدن یه جورایی همگی بی معرفت شده بودیم .غیر از ضد حال و گاهی گیلمر دیگه از بقیه خبر نداشتم. خلاصه اینکه خان زاده و خواهر زادش اومده بودن شهرمون و اومدن خونه ی من . خیلی خیلی خوش گذشت. کلی بازی کردیم و این وب و نشونش دادم و خندیدیم. شب هم مثل خوابگاه تا ساعتای 1 حرفیدیم تا از زور خستگی بیهوش شدیم. دیروز بقیه ی همراهانشون هم رسیدن و بچه ها رفتن هتل. قراره دوباره بهشون یه سر بزنم. شانس طفلکیا چقدرم هوا سرد شده [ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 10:41 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
هر وقت میرم مهمونی و شوکولات میارن یاد حرف خانوم جوراب میفتم که می گفت: در این مواقع که شوکولاتشو زیاد دوست داشته و مهمون بوده یواشکی شوکولاتا رو میخورده و پوستاشونو تو هم میکرده که یکی دیده بشه. ایده ی خوبی بود برای وقتی میزبان حواسش نیست [ یکشنبه 1390/11/09 ] [ 10:33 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
سلام دوستای گوگولی خودم. صبح تو خواب و بیداری این ایده به ذهنم رسید. میخوام یه وب بزنم که هر کی بیاد آرزو هاشو و چیزی که دوست داره بهش برسه بنویسه توش. ( تو نظراتش بنویسه من با آدرس وب یا ایمیلش میذارم رو صفحه) بعد از بقیه بچه ها هرکی تونست اطلاعاتی راجع به آرزو و هدف اون طرف بده یا کمکش کنه بیاد براش بنویسه. اینجوری یه گروه خوب و بزرگ میشیم که همه با هم برای رسیدن خودمون و دوستامون به آرزوهاشون تلاش میکنیم. تو این دنیا که همه ی روابط داره قطع میشه بیاین همه با هم به فکر هم باشیم. من یکی که کلی آرزو دارم و کلی ایده برای آرزوهای بقیه. الان دارم میرم وبو بسازم .هر کی تو این فاصله نظری داشت بگه. بدوییییییییییییییییید. کلی هیجان دارم. خوب اومدم. تموم شد اینم آدرسش : http://www.arezooyema.blogfa.com/ [ یکشنبه 1390/11/09 ] [ 8:57 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
امتحانا بالاخره تموم شد و من از لحظه ای که خونه ی کوچیکه آخرین تست آخرین امتحانمو رنگ آمیزی میکردم تا الان دچار یک خط منحنی و ثابت به علامت لبخند روی چهره ام شدم. یک حالت آرامش و خلسه و بی وزنی تو خلا. سال های پیش برنامه این طور بود که بعد آخرین امتحان می پریدیم چمدونو میبستیم و 12-20 ساعت ناقابل به حالت گوژپشت نتردام تو اتوبوس می چپیدیم تا برسیم خونه. بعد هم خود به خود برنامه ها جور میشد و همین تغییر شهر دادن بخش اعظم استراحت و تفریحمون بود. یادمه اولین ترم بعد از امتحان که برگشتم شهرمون. از در ترمینال تا خونه محو درختای وسط بلوار شده بودم . از بابام پرسیدم : اینا رو تازه کاشتن؟ گفت : نه اینا 10 ساله اینجان تو تازه از بیابون اومدی... یه جورایی دید تازه پیدا میکردیم نسبت به همه چی. مثلا : آخ جون بارونه. وای خدا داره برف میاد. این مغازه ها همیشه تا 12 شب باز بودن؟ چه قیافه ها و مدلای خفنی اومده وقتی من نبودم. دستپختت عالی شده مامان! (از بس غذای سلف خورده بودیم طعم همه چی یادمون رفته بود)و... اما حالا تو خونه ی خودمم و یه جورایی انرژی فوق بالایی که بعد از آخرین امتحان بهم دست داده توم مونده. موندم چیکار کنم. شاید یک خونه تکونی اساسی خوب باشه . البته هنوز پس لرزه های زلزله ی 15 روزه ولم نکرده. با چنان سرعتی نمره ها رو تو سایت میزنن که رق از سر آدم میپره. سر همون آخرین جلسه ی امتحان استاد گفت :کیا فلان درس هم با من داشتن ؟ دو روز پیش امتحان دادن؟ من و چند تای دیگه دستامون رفت بالا. همون وسط امتحان گفت نمره هاتونو زدم. خوب قربونت بشم استاد عزیز ! میذاشتی بعد امتحان میگفتی. من که برق سه فاز از سرم پریده بود و مثل رباط شارژ تموم کرده ده دقیقه مات به استاد زل زده بودمو نمره امو حدس میزدم. انگار نه انگار یک برگه پاسخ نامه با کلی 4خونه ی خالی منتظره رنگش کنم و خدا بخواد پاس بشم. [ پنجشنبه 1390/11/06 ] [ 6:11 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
بالاخره کارهام جور شد و دوباره موندنی شدم. چقدر اینجا به فکر دانشجو اند. ازین لحاظ اینجارو ترجیح میدم به مسئولش برگه ها و تاییدیه ها رو نشون دادم گفت :بفرمایید بشینید و ... بعد به خدمتکارش برگه ها رو داد اونم که همه کارا رو یاد داشت رفت امضا ها رو گرفت و پروندمم از بایگانی آورد و موافقت شد و خلاص. یعنی برای اولین بار کیف کردم از طرز برخورد مسئولین جایی. تازه برای ریختن پول واحدهام یک مسئولی گفت برای اینکه معطل نشید و دوندگی نکنی وسط امتحانات , پولو همونجا از حساب خودش ریخت و وارد سیستمم کرد . تازه رمزمم اشتباه بود خودش رفت برام گرفت و من بعدا پولو به حساب یارو ریختم. خیلی خوشم اومد از کارش. وظیفش نبود دوندگی کنه به جای من . اما درکم کرد. خدا خیر دنیا و آخرت رو نصیبشون کنه . تو ذهنم همیشه تصویر اینا با دو تا بال و یک حلقه ی طلایی دور سرشون میمونه. اما تصویر مسئولین دانشگاه قبلیم با لباس قرمز و مشکی و یک نیزه ی سه شاخه ی آتیشی. یک امتحان دیگه مونده اون آخر و داره رو اعصابم رژه میره. ما رو از دعا و همه چی انداخت. این یکی به دعای اساسی و نذر و نیاز توپول نیاز داره.یا امام رضا بعد از امتحانا بطلب که میخوام بیام حرمت اساسی. فعلا پاسم کن با نمره ی بالای 15. قول میدم بنده ی خوبی باشم. دیروز آقامون چون شهادت جدش بود رفت تو دسته ها ولی من نتونستم به خاطر گوش درد و امتحان برم دلم سوختیده اساسی [ دوشنبه 1390/11/03 ] [ 12:20 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
دقت کردین هیچی مثل خوابیدن رو جزوه کیف نمیده جتی خوابیدن رو تخت نرم!!! دقت کردین شب امتحان حتی پرزهای موکت هم جذاب میشن دوست داری ساعتها بشینی نگاشون کنی. دقت کردین چند ساعت تو اتاق درس بخونی هیچکی نمیاد بگه خسته نباشی. تا موبایلتو بر میداری ببینی کی اس داده بابات میاد میگه :خسته نباشی!!!! دقت کردین مغز انسان فعالترین عضو بدنه که 24 ساعت هر 365 روز سال خوب کار میکنه الی سر جلسه امتحان... دقت کردین اگه تو امتحان به دوستتون که هیچی نخونده کل سوالها رو برسونی و برگه هاتون با هم مو نزنه نمره ی اون بیشتر میشه... متوجه شدین اگه یک صفحه از جزوتونو نخونده باشید همیشه یک سوال کپل از همون صفحه تو امتحان هست... ................................................................ پی نوشت: تو گیر و دار امتحانا مونده بود گوش دردم شدید شه و تموم داروهای دکتر محترم از یک طرف خواب آور شدید باشه. فردا آمتحان دارم اما چیزی جز چند صفحه ی اول نخوندم. همش با سر میرم تو جزوه و صدای خر و پفم باعث میشه نیروهای امدادی با یک کاسه آب بریزن سرم. در نوع ترحم برانگیزش با قهوه یا چایی تشریف میارن. الان هم این پست رو فقط برای اینکه چشمام یه خورده باز بشه گذاشتم. که افاقه نکرد و الات داره پلکام میفته رو هم. خخخخخخخخخخخخخخخخخخخررررررر پپپپففففففففففففففففففف [ جمعه 1390/10/30 ] [ 1:50 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
انگار تو تقدیر من نوشته شده همه جا باید در به در دنبال امضا و ورق بازی باشم تا جا نمونم. همه چیم بعد از دقیقه نوده تو وقت اضافست.اصلا ارثیه این امر . رو دیوار یک غار قدیمی تصویر اجداد نخستین من با کلی ورق (پوست حیوانات) کشیده شده که دارن می دون امضا بگیرن. حالا اون زمان شاید دنبال انتقالی از بالای درخت به غار بودن یا دنبال گرفتن سهمیه ی گوشتشون از شکارچی ها... هرچی... تا بوده چنین بوده. بالاخره امضا ها از دانشگاه مبدا گرفته شد . من که اون دنیا خر همشونو میچسبم که ایراد از خودشون بوده کلی هم فرم پرینت گرفته دارم که ثابت کنم تموم مرحله ها رو طی کردمو کم کاری از من نبوده. یک بنده خدایی وسط امتحانا همچین لطفی در حقم کرد وامضاهای اونورو گرفت. تازه فردا باید خودم برم دنبال امضاهای اینجا. عصر تکنولوژی و اینترنت من باید کاغذ پر کنم .در حالیکه یک جماعت موفق که شامل تموم دانشجوهای متقاضی منهای اینجانبه, از خونه ی گرم و نرم با چند کلیک کارشونو تموم کردن. لطفا دعا کنید این دوندگی ها نتیجه بده چون سابقه نتیجه ندادن داشته. اینجانب از وقتی ترمولک بودم تا زمانی که تکامل پیدا کردمو شدم دانشحوی فسیل شده دنبال انتقالی بودم و همیشه عضو ثابت گروه آموزشی بودم. کم مونده بود این اواخر میز و جایگاهی هم به من اختصاص بدن. تازه اگه من جای این جماعت بودم ده تا کاربن دم دستم میذاشتم که یه امضا کردم تا تهش بره. یه جوری ام نگاه عاقل اندر سفیه میندازن بهم انگار من گفتم ده صفحه برگه چاپ کنن که رو هرکدوم ده تا امضا باید باشه. فکر میکنن واسه سرخوشی دارم ازشون امضا میگیرم یا اینکه شخصیت برجسته ای هستن و من دارم کلکسیون امضاهاشونو جمع میکنم هر ترم. برچسبها: این گزینه ی برچسب چیه این پایین [ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 11:26 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
یکی نیست بگه با 48 ساعت بیدار موندن الان پای وبلاگ نشستی که چی؟ خدا نیاره واسه کسی که تو این وضعیت هوس کنه قالب وب عوض کنه. از دیروز صبح سر درد و چشم دردم شروع شد تا الان. امروز امتحان دومم بود . اصلا بیدار موندن شب تو گروه خونی من نیست. دیشب اوضاع چشمام در حدی بود که مثل دزدای دریایی صبح هم اگر 5 دقیقه قبل از اومدن آژانس به زور من را داخل برفها نگه نداشته بودند بدون شک در همان حالت ایستاده و کج و کوله خوابم برده بود. سر امتحان هم سوالهارو به صورت مواج میدیدم. حالا موندم با این اوصاف الان چرا ینجامو دارم هذیون تایپ میکنم. یادش بخیر ترمهای پیش خوابگاهم تو دانشگاه بود و جماعت همه مثل من بودند ( پست شبهای امتحان در خوابگاه) اما اینجا ملت در طول سال خرهای محترم را زده اند و همچنان وقت دارند با قیافه ی متشخص سرجلسه حاضر شوند. من اون وسط ضایع بودم فقط. .................... چرا هنوز میتونم تصویر بذارم بین متنام. ؟؟؟؟ [ چهارشنبه 1390/10/21 ] [ 11:14 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
بخر، زایمان کن، بروب و
بپز بیا و برو، میهمانی بده نداری اگر خانه، سالی دو
بار مبادا که چیزی بخواهی از
او وگر همسرت مایه دار است هم بخواهی اگر شوهری سر به
راه اپیلاسیون، رنگ، مش، های
لایت شب امتحان بی شب امتحان نباید بگیری تو هیچ استرس بگوید که برگرد پیش بابات یکی او یکی بچهها مانعند رسد مادر ِ شوهرت هم ز راه قدم رو رود روی اعصاب تو به دنبال او هی ز در می
رسند از این رو مجرد اگر مانده
ای
[ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 6:59 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
جدی جدی امتحانا از فردا شروع میشه و این شبای امتحان خیلی سخته برام. البته چند تا امتحان اولی بهم گره خوردنو پشت سر همند بعدیا 6 روز 6 روز فاصلست. تقصیر آموزش نیست تقصیر درس برداشتن منه که با همه ی گروههای قبل و بعد از خودم درس دارم. از ترمولکا بگیر تا فسیل شده هایی مثل خودم. این شبا تنهایی درس خوندنم نمیاد. آقای شوهر جان محترم خیلی سعی میکنه مثل هم اتاقی های سابقم بیدار بمونه و الکی یک کتاب رمان یا روزنامه ورق بزنه که من تنها نباشم اما طفلکی بعد از 9 یا 10 ساعت کار نهایت میتونه تا 12.5 عمودی باشه. بعد طوری که اصلا متوجه نمیشه و نمیشم تو همون حالت خوابش میبره. طفلکی کلی هم عذر خواهی میکنه. تو فکر خریدن یه هدیه بخاطر این کاراش هستم . البته اگه امتحانا بذارن. شما نظری دارین بگین. برای انتقالیم هم دعا کنید. نمیدونم چرا از بین این همه دانشجو هر سری فرم من به مشکل میخوره یا از دید آقایون پنهون میمونه. فرمم جلو چشم طرف داره قر میده اما باز هم نمیبینه.هنوز گیر تمدید مهمانیم. [ دوشنبه 1390/10/19 ] [ 1:18 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
هنوز تو شوکم. یکی از آشناهامون جوون 27 ساله که تازه دو ماه بود بابا شده بود چند روز پیش تصادف شدیدی کرد اما دکترا تونستن لخته های خون رو از سرش در بیارن. حتی خودش می تونست نفس بکشه و یک کم دست و پاشو تکون می داد اما یه دفعه خبر دادن فوت کرد. همین امروز صبح. شوک بدی بود واسه هممون. به خاطر عفونت پای شکستش تبش دو شب بالای 40 بوده و نتونستن کاری بکنن!!!! شما که تونستین از یک جنازه ی بی نبض فردی رو بسازین که علائم حیاتیش خوب باشه یک عفونتو چطور نادیده گرفتین؟؟؟؟ باورم نمیشه واسه کسی که تا دیروز آیت الکرسی میخوندیم حالا باید فاتحه بخونیم. شما هم لطفا بخونید. این هفته این چهارمین خبر فوتی بود که از اطراف شنیدیم اما این بدتر از همه بود برای من. راست میگن ماه صفر همیشه باید صدقه بدی و آیت الکرسی بخونی. چشمام باز نمیشه از بس گریه کردم. فقط فاتحه بخونید لطفا واسه کسی که تا ماه پیش از ذوق بابا شدن تو جمعمون شیرینی می داد و حالا دیگه نیست. [ یکشنبه 1390/10/11 ] [ 11:21 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
فرجه های قبل از امتحانا شروع شده و من دارم می زنم تو سر و کله ی خودم و کتابها . سال های پیش تو این مدت با وجود مخالفت های ضد حال و دیگر همراهان (چون بقیه هم باهاش موافق بودن به چشم من همگی ضدحال می شدن تو این دوران), بر میگشتم خونمون و مامان چنان بساط مهمونی ها و گردش های مختلف واسه باز شدن دل اینجانب می چید که عملا هیچ کتاب و جزوه ای حتی به اندازه ی نیم نگاه باز نمی شد و تماما موکول می شدند به شبهای امتحان. اما امسال توی خونه ی خودمم و با این وجود به استرس لاعلاجی مبتلا شده ایم که برای شخص خونسردی مثل من اتفاق نادری است. شاید نبودن هم کلاسی ها و هم اتاقی های در حال خر زدن است که باعث می شود احساس کنم بین جماعت سرخوش تک افتاده ام و باید به تنهایی بار بیدار خوابی ها را بر دوش بکشم [ یکشنبه 1390/10/11 ] [ 11:25 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
سلام به همگی. امیدوارم شب یلداتونو با خوشی و شادی سپری کرده باشید. استادان عزیز ااینجا برای شب یلدامون برامون کلی درس تدارک دیدن. بیدارم و دارم امتحان ساعت 10 رو میخونم. دعا کنید خوب بدم. با همه ی اینها شیرینی هندونه ی امسال و خنده های دور هم و شادی کوچک بزرگترین شب سال به زدن از درس و جبرانش با بیدار خوابی می ارزید. همیشه شاد و خندون باشید [ پنجشنبه 1390/10/01 ] [ 4:48 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
![]() م ن به خیابونای طول و دراز دانشگاه جدیدم یا به راهروهای پر پیچ و خمش یا قیافه ی متفکر دانشجوهاش عادت ندارم. جاییکه قبلا بودم طوری بود که شبهای بهاری با بر و بچ در عرض نیم ساعت یک دور کامل دور دانشگاه میزدیم اونجا دانشکدمون یک راهرو کوچیک داشت که از ابتدای راهرو میتونستی درزای آجرای دیوار آخر رو ببینی. اما اینجا مثل موش تو دالان های هر دانشکده گم میشم و اصلا متوجه نمیشم سر از کجا در آوردم . اونقدر خیابون و تابلو تو محوطه ی دانشگاه هست که از خودش به تنهایی یک شهر ساخته و من اون وسط شبیه دختر روستایی ای هستم که اولین بار شهر رو میبینه. اینجا همه با روپوش سفید چنان در جنب و جوشند که انگار دارن یکی از بزرگترین ابداعات عالم رو تحویل میدن. اینجا همه چیز خیلی جدیه و من اون وسط یک سرخوش مبهوت شده ام. اینجا هرکس میکروسکوپ مخصوص داره و خودش مسئول آزمایشاییه که باید تهنایی انجام بده. ما اونجا ده نفر میچپیدیم پشت یک میکروسکوپ و گروهی سر و ته آزمایش و گزارشکار رو هم می آوردیم. اما همون جای کوچیک و به ظاهر دور افتادمون دو مزیت بزرگ داشت . یکی اینکه وسایل و امکاناتش پیشرفته تر از اینجاست. یعنی کیفیتشون خوب بود اما کمیتشون نه. و تفاوت مهم تر و دومی اینکه آدمای اونجا چنان خودمونی بودن که هیچ وقت متوجه نمیشدیم روزهای دوری چجور میگذره. اونجا که بودم یک بار به خاطر یک گیج بازی بلایی سر ستون فقراتم آوردم که تا 10 ماه تاوان پس دادم. یادمه از پله های دانشکده رفتم بالا که درد کمرم چنان شدید شد که نشستم رو صندلی و سعی میکردم مانع ریختن اشکم بشم که مدیر گروه منو دید و طبق عادت همیشگیش که با همه ی دانشجوها احوال پرسی میکرد اومد نزدیک و متوجه حالم شد. رفت شوکولات از دفترش آورد و خودش چایی ریخت و کلی لیست دکتر خوب ردیف کرد برام و ... . این فرد کسیه که انگلیس درس خونده و اومده اینجا درس بده اما یک ذره غرور نداشت و همیشه میگفت که از عشایر بوده و با سختی درس خونده . میگفت از اینکه حتی اوایل کارگری میکرده تا پول زن و بچش رو در بیاره وروزهایی بوده که سه نفری فقط یک نون خالی رو میخوردن. ولی اونو خانومش کتاب گیر میاوردن و میخوندن و کم کم بورسیه گرفت و حالا اومده اینجا تا تو محل های محروم خدمت کنه. خیلی از استادای اونجا اینجوری بودن. رئیس دانشگاه که جای خودشو داشت. کارایی می کرد اون سرش ناپیدا. اونم اون ور آب و جاهای خوب درس خونده بود اما با وجود دیابتی که داشت صبح ساعت 6 میدیدی تو محوطه ی دانشگاه داره میدوه و راجع به طرح باغچه ها واسه کارگرا توضیح میده یا سر ساختموناست داره بار ها رو بررسی میکنه یا کلا به همه جا سرک میکشید که چیزی کم و کسر نباشه. با بطری آب و قرصاشو آدامس هایی که همراش بود تا قندش نیفته چنان میدوید که یکی از ما جوونا به پاش نمیرسیدیم. تازه کل آلاچیقای دانشگاه رو در نظر گرفته بود واسه دانشجوهایی که میخوان کار بکنن . خودشم گاها ایده میداد بهشون. میگفت ماهی 1 ملیون یه نفر میخواسته اجاره کنه اینجارو ندادم که دانشجوهای خودم یاد بگیرن دست تو جیب خودشون کنن و کار کنن. تازه یک شب هم سر زده رفته بود تو سلف پسرا و با بچه ها شام خورده بود و وقتی کیفیت فوق العاده پایین غذا رو دید پدری از مسئولین اونجا در آورده بود که منجر به تحول صنعت آشپزی دانشگاه شد. تازه خر یارو رو چسبیده بود همونجا که من بهتون پول میوه ی درجه یک دادم اینا درجه سه اند و بقیه ی پول ها رو چکار کردین و ... . حالا اینجا نمیگم همه ی استاداش چون افرادی هستن که واقعا مثل اساتید اونجان. اما بعضی هاشون مثل مدیر گروه اینجا وقتی رفتم امضا بگیرم چنان سر من داد زد که کی تورو منتقل کرده و ... انگار خودم سرمو انداختم پایین و اومدم تو. فکر نمیکنه چند ماه دوندگی کردم و مراحل اداری رفتم و نذر و نیاز کردم. اینا به کنار فکر نمیکنه من دانشجو 3 ساعت و نیم پشت در نشستم واسه هماهنگ کردن منشیتون با شما بعد واسه یه امضا دهنمو سرویس کردی برای گناه انجام نشده... اینجا دلم میگیره از خیلی چیزا. دلم واسه جمع دوستام تنگ شده که از لحظه ی پایان کلاس تا خوابگاه به جرز دیوار هم میخندیدیم و چرت و پرت بهم میبافتیم اما اینجا تا دم در دانشگاه بچه ها دارن روی نکات علمی که یاد گرفتن با هم بحث میکنن. نمیدونم شاید اصل دانشگاه یعنی اینجا اما ما اونجا هم زندگی میکردیم و لذت می بردیم و هم درس میخوندیم. هنوز به این همه تفاوت عادت نکردم ............................................................... نمیدونم چرا هر کاری میکنم نمیتونم بین متن هام تصویر بذارم . شما میدونید چرا؟ اصلا نمیاد. [ سه شنبه 1390/09/29 ] [ 11:36 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
این روزها همش گم میشم. همش به عابرای در حال حرکت میخورم و هیچی حس نمیکنم. این روزها فقط مثل یک روح سرگردان لا به لای صفحات کهنه گذشته ها لا به لای خاطرات قدیمی خودم دنبال چیزی میگردم که نمی دونم چیه. به عقب برگشتم تا آخرین مرحله ی بازی غم انگیزی که شروع شده بود رو تموم کنم . تا دیگه نذارم هیچی خوشبختی الانم رو ازم بگیره. درحال جنگم.با گذشته های دور. که حس نفرتش لحظه ای رهام نکرد. باید این مرحله ی آخر رو تموم کنم. این کابوس کهنه و بی اساس رو. من برای خوشبختی الانم و برای عاشق تر ماندنم دارم این کار را میکنم. برای کسی که همیشه قلب مهربونش به روم بازه و همیشه تموم خطاهامو بخشیده. این تنها هدیه ای که میتونم بهش بدم. که بهش اطمینان بدم فقط و فقط عاشق اونم. [ جمعه 1390/09/25 ] [ 10:26 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
سلام دوسای گل خودم. ممنونم که وقت گذاشتید و با نظرهای قشنگتون کمکم کردید. از 13 نفری که لطف کردن نظر گذاشتن یک نظر کاملا مخالف داشتم که چون تجربشو داشتن با ضریب اهمیت 2 حسابشون میکنم. یک نفر هم گفتن درسو تموم کنم این کار جانبیم باشه که در مقابلشون یک دوست دیگه ازم خواستن در جا ترک تحصیل کنمو برم دنبال علائقم که این دو نظر باهم خنثی میشه. با این حسابها: 85 درصد رای موافق برای رفتن دنبال آرزوها و علائق15 درصد هم بر اساس تجربیات رد کرده بودن. که در این مورد ترجیح میدم من هم سعیمو بکنم تا اگه خدایی نکرده به هدفم نرسم وجدانم از خودم راضی باشه که سعی کردمو نشده. البته شرایط این دوستمون با من تفاوت داشت و من هنوز هم امیدوارم. با تموم وسعت قلب کوچیک و دنیای کم عمقم دعا میکنم همه به هرچی میخوان برسن. مخصوصا کسایی که بهم لطف داشتنو اومدن اینجا خیلی خیلی ممنونم از همگی [ چهارشنبه 1390/09/09 ] [ 8:14 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
سلام به دوستای عزیز خودم. با توجه به شروع امتحانات از دوستای گلی که نظر گذاشتن و هنوز جواب ندادم عذر میخوام. موضوعی هست که خیلی خیلی ذهنمو درگیر کرده و تمرکزمو از درس وهمه چی گرفته ممنون میشم با نظراتتون کمکم کنید.
من اگه بخوام رشته ی الان خودم رو ادامه بدم بهترین کار اینه که الان برای ارشد بخونم و ... . این رشته طوری هست که در صورت ادامه در آمد داشته باشه و بازار کار براش خیلی محدود نیست. وضع مالی بعدش هم متوسط رو به بالا تا نسبتا بالا ست. چیزی که این وسط منو دچار مشکل کرده اینه که من این رشته رو دوست ندارم و با اکراه همین درسا رو میخونم. و انتخاب این رشته رو همیشه به عنوان بزرگترین اشتباه زندگیم میدونستم. اگه ادامه بدم شاید بهش عادت کنم و زندگیمو تا حدی بسازم اما مطمئنم زمانی که سنی ازم بگذره یا بازنشست بشم ازین که این راه رو انتخاب کردم پشیمون خواهم شد . ازینکه زندگیمو با چشم پوشیدن از علاقم گذروندم همیشه حسرت خواهم خورد. مگه چند بار زندگی میکنم که بخوام چیزی رو انتخاب کنم که طبق عرف جامعه رشته یه بهتریه و امنیت مالی داره اما چیزی که استعدادش رو دارمو دوستش دارم وارد کار آزاد میشه و حقوق ثابت نخواهد داشت و در آمدم بستگی به مهارتم خواهد داشت. تو حیطه ی کار های هنری و فرهنگیه. نمیدونم الان کدومو انتخاب کنم . از لحاظ مالی من ایده های پول سازم بد نیست پس از لحاظ مالی فقط با هم مقایسه نکنید. من آدمی ام که آرزوهای زیادی دارم و معتقدم باید دنبال رویا ها و آرزوها رفت تا از زندگی لذت برد. شما بگید چه کار کنم. کمک بزرگی بهم میکنید. ممنونتونم. [ شنبه 1390/09/05 ] [ 7:40 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
یادش بخیر اون روزایی که دیگه نمیخواست فکر کنی چی باید بپزی و بخوری و ... . یک اجبار مسالمت آمیز از سمت سلف و فشار کلاسها بود که حق انتخاب به ما نمیداد. یادمه این اواخر شنبه ها قیمه بود که نوعش شانسی بود برامون. یعنی گاهی یه چند تا گوشت و سیب زمینی هم توش شنا میکرد گاهی هم فقط آب و لپه بود. و دعوای اکثر متقاضی ها فقط به خاطر سیب زمینی بود و نبود بقیه ی مواد قیمه ابدا خاطرشان را نمی آزرد که هیچ گاها خوشحالشان هم می کرد . شام ها را خیلی بخاطر ندارم .چون برای اینجانب همان نهار ظهر برای ادامه ی حیات کافی بود و اصلا نیاز به دیدن روی مبارک غذای سلف به صورت دوبار در روز نبود. روزای یکشنبه کباب کوبیده لاستیکی و یک عدد گوجه سوخته و یک ماست که راه دور و درازی را تا شهر ما پیموده بود و بخاطر تکانهای زیاد به اصل خود یعنی شیر بازگشته بود.گاهی هم یک لایه ی سبز رنگ رویش شناور بود. در زمستان هم بخاطر گرانی گوجه بجاش لیمو میدادن. روزای دوشنبه که خوش به حال من بود قرمه سبزی بود زیادی لوبیای قرمز هم توش بود که اکثر بچه ها یه ربعی وقت برای جداسازی آنها میکردند. آمار نشان داده بود دل دردهای زیادی زیر سر همین موجودات قرمز دوست داشتنی بوده است. وقتهایی که قرمه سبزی رو میگرفتیم و میبردیم خوابگاه که دور همی بزنیم تو رگ نامردا اونقدر کم میریختن که ته برنجا ففقط یک هاله ی سبز نشون دهنده ی این بود که باید قرمه سبزی ای اون زیر میبوده. سه شنبه ها معمولا خوش به حال خیلی ها بود و چون همه با سرش خورده بودند از خورد ن ادامه ی دوغ منصرفیدن و انداختن دور. که این در نوع خودش بزرگترین اسراف ما در زمان دانشجویی بود. چهارشنبه ها قیمه بادمجون بود و اگه شانس میاوردم و بادمجونش توش حل نمیشد میتونستم جداسازیش کنم و ببخشم به طرفدارای بادمجون. که به طرز وحشتناکی تو این روز دوستم داشتن. گاهی هم که توش حل میشد احتمالش بود که سهوا تکه ای بادمجون وارد دهانمان بشود و در اینجا بود که مثل فرد زهر خورده ای میدویدمو مشکل را رفع میکردم. از شام ها فقط شبهای چهارشنبه شام میگرفتم . به دودلیل: هم تنها غذای غیر برنجی تو کل هفته بود و هم شامل یک نصفه مرغ سوخاری با سس و چیپس بود + سوپ و نصف یک نون تقریبا محلی بزرگ. یادمه ضدحال به زور مجبورم میکرد هویجای تو سوپ رو بخورم. روز بعدش هم شوید پلو بایک عدد ماهی درسته بودکه اگه دمش رو تا میکردیم اندازه ی کل یک ظرف یه بار مصرف میشد با ترشی. که اینجانب فقط با همون ترشی میتونستم ماهی رو ببلعم. البته خوردن ماهی در ایام نزدیک به امتحان هم از سوی ضدحال برای اینجانب اجباری شده بود و گاها ستون وسطشو با سیخاش در میاورد و ریز ریز میکرد تا اینجانب بالاخره از خر شیطون بیام پایین (این مربوط به ایامی بود که دچار بی اشتهایی عجیبی شده بودم) روزهای تعطیلی که اعیاد بزرگ بود یا تاسوعا و عاشورا بود دانشگاه ما از جیب خودش یک زرشک پلو با مرغ خفن میداد . احتمالا آشپزها برای لعن و نفرین نشدن تو اون روزها تمام سعی و تلاششون رو برای کیفیت غذا میکردند که الحق نتیجه هم داشت. کاش متوجه میشدند که لعن و نفرین های دانشجویان در تمامی ایام سال قابل گرفتن است. یکبار هم دانشجویان برای اعتصاب غذای آن روز را که کباب بود گرفتند و با همان ظرفها روی زمین گذاشتند. اتفاقا کبابش بد نشده بود. تا اینکه مسئولین اومدند و همون غذاها رو که دست نخورده بودند بسته بندی کردند و با بهزیستی و کمیته هماهنگ کردند و دادند به آنها. آنها واقعا هم قدر دونستن و تشکر کردن. تا دانشجوها باشن که نچشیده غذا رو واگذار نکنن خوب حالا من که مثلا خانم خونه شدم آرزومه که یک روز یک غذایی با همون کیفیت سلف برسه دستمو از آشپزی معاف شم. پی نوشت: دوستای گلم لطفا تو نظر سنجی کنار وبم شرکت کنید. کمک بزرگی بهم میکنید. ممنون عزیزان. [ چهارشنبه 1390/09/02 ] [ 10:48 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
امروز همین طور که بین دو تا از کلاسا وقت هدرمیدادم. حواسم به کیفم پرت شد. چند صد بار به ذهنم زده بود کیف جدید بگیرم اما دلم نمیومد. ناسلامتی این کیف از روز اولی که شبیه گیجها تو دانشگاه واسه ثبت نام دور خودم میچرخیدم تا حالا که چیزی تا گرفتن مدرک نمونده باهام بوده. یادش بخیر روزی که خواستم بخرمش به دستی مدلی خریدم که جای لپ تاب هم داشته باشه تا هر دفعه میبینمش مثل مستند راز بشینم رو به روی کیفو یک لپ تاب جذب کنم. یک سنگ سپاس هم رنگ کرده بودمو همیشه تو جیب جلوش جای خودکارای ولو شده میذاشتم تا هردفعه دستم بهش خورد واسه چیزایی که تا اون لحظه داشتم خدا رو شکر میگفتم. اکثر سپاس ها هم بخاطر دیده نشدنم هنگام پرسش کلاسی بود یا نیومدن استاد. از اواسط ترمهای اول به جادار بودن کیف پی بردم. چیزی که ابدا از ظاهرش معلوم نمیشه. چجوری؟؟؟ یکبار که میخواستم تا شهر کنار بیابونمون که آشنا داشتیم سفر کنم دو دست لباس و لوازم حیاتی (آرایش) و قرص و دوا و چند تا کتاب توش جادادم و با کمال تعجب دیدم هم جا شد هم همچنان از بیرون معلوم نیست چیزی توشه.دیگه از ذوق هرچی دم دستم بود توش جا دادمو وقتی سماجت کیف رو تو بلعیدن وسایل دیدم بیخیال شدم. همه اونجا به کیفم میگفتن کیف آقای ووپی. یادمه یکبار که اتوبوس از اونجا دیرراه افتاد و من دقیقا تا کلاس با همون بارو بندیل دویده بودم یک لاکپشت هم که هدیه ام بود تو کیف گذاشتم و رفتم سر کلاس. لاکی جونم اندازه ی یک کف دست با انگشتا بود و یک کم زود استرسی میشد .تکون های شدید و تاریکی کیف باعث شده بود که گلاب به روتون دریاچه راه بندازه تو کیفم. اینو سر کلاس که خواستم جزوه در بیارم فهمیدم و کلی شوکه شدم. یعنی ایول به ظرفیت فوق تصور کلیه ی لاکی. (این خاطره در پست بعد).ا ز جزوه ام چنان آبی میچکید که انگار تو رودخونه افتاده بوده. کیفم در مواقع طوفانهای بیابونمون که کل مانتو و مقنعه و دارو ندارمون رو با خودش میبرد و رسوامون میکرد نقش سپر یا بادشکن رو ایفا میکرد. و وقتایی هم که میخواستم 15 ساعت تو اتوبوس بشینمو برم شهر خودم بالشت واقعا خوبی بود. امروز که محو کیف چهار ساله ام شدم تازه متوجه شدم دو تا از سیم های روش داره دهن کجی میکنه و دل و رودش از داخل بخاطر فشار زیاد شبیه جگر زلیخا شده . یک سوراخ میانبر تو جیب وسطش در اومده که هر چی تو اون جیب میندازم یا سر از جیب جلویی در میاره یا سر از توبره ی عقبی. در هر صورت یک ساعت کامل باید دنبال شئی مذکور بگردم. با همه ی اینها دلم نمیاد یک کیف دیگه رو جایگزینش کنم. دوست دارم تا لحظه ای که من در حال فسیل شدن دارم مدرکمو میگیرم این کیف فسیل شده هم باهام باشه. شاید برای برگ جدید زندگی کیف دیگه ای بگیرم ولی این رفیق همیشگی ؛چمدون کوچولو و بالشت نازنینم رو فراموش نمیکنم
[ سه شنبه 1390/09/01 ] [ 10:4 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
سلام دوستای عزیز و گل و گلابی خودم
امسال اولین سالیه که من هم جزو خانواده های محترم سید شدم و امسال میزبان هستم. ( به خاطر آقای شوهر که شجره نامه دار هم هستند و دقیقا نسل سی و چهارم می شوند. خیلی خیلی خوشحالم. منم سبز پوشیدم. تشریف بیارید خوشحال میشم. این سلطنت عشق فقط لایق مولاست جز آل علی هیچ زمامی نشناسیم ما نسل غدیریم و پس از رحلت احمد جز حیدر کرار امامی نشناسیم
[ سه شنبه 1390/08/24 ] [ 9:16 AM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
هوای گرم بیابونی که توش بودم ناخود آگاه رو طرز پوشش بچه ها تو خوابگاه اثر میذاشت. هرچی هوا گرم تر اثرات شدید تر...
یادش بخیر هرکدوم از ما یک جای راهروی خنک در حال ترددهای بیمورد بودیم که یک دفعه صدای یالله گفتن برادرا از بیخ گوشمون بلند شد. نکرده بودند از چند پله نرسیده ابراز وجود کنند . تا بیخ گوشمان آمده بودند بعد اعلام کردند. گیلمر دوید تو انبار نون خشک ها درم بست. جوراب دوید تو آشپزخونه. منم که لای یک موکت خاکی و رنگ و رو رفته که همیشه تو راهرو ول بود خودمو پیچیدم و خان زاده که هم اوضاعش از همه وخیم تر بود و هم از همه حساس تر بود با سر دوید تو سرویس های بهداشتی... جمعیت چنان با صدای برادرا جیم میشدند که اگه صدای آژیر خطر را میشنیدند هم همچین سرعتی نداشتند. یه جورایی برادرای تعمیراتی شبیه اون گرگه بودند و بچه ها شبیه میگ میگ. البته گاها پیش میومد که یکی از ما چنان غرق صحبت با موبایل میشدیم که عمرا صدایشان را نمیشنیدیم و برادرا هم جوانمردانه سرشونو میانداختن پایین و اونقدر اعلام حضور میکردن که طرف بفهمه.نازییییییی عرضم به حضورتون اون روز که هر کدوم از ما اینجوری استتار یافتیم هدف برادران محترم درست کردن شیر آب همون سرویس بهداشتی ای بود که خان زاده توش قایم شده بود. هرچی اونا در میزدن که خانوم بیا بیرون یا یکی برای این بشر چادر بیاره ما صدجا کار داریم باید بریم... خان زاده همچنان موقعیتو حفظ کرده بود و داد و بیراه راه انداخته بود. انگار بنده خداها به هدف دید زدن اون چهارطبقه رو اومدن بالا. تا اینکه به این نتیجه رسیدن که برادرا روشونو اونور کنن این خانوم بدوه بره تو اتاق. اونها هم همگی چرخیدن و رو به دیوار وایستادن. خان زاده در رو باز کرد و وقتی دید اونها واقعا روشون به دیواره اومد بیرون و با چنان جیغ ممتدی تا اتاق دوید که انگار یک مشت آدمخوار دنبالشن. بنده خداها تا زمانی که جیغ خان زاده با بسته شدن محکم در اتاقمون قطع شد رو به دیوار ثابت مونده بودن. یکی نیست به این دختره بگه وقتی اونا روشون به دیواره دیگه این جیغ ممتد چیه؟؟؟؟؟؟ تازه دویدنش هم با پریدن و دست و پا زدن تو هوا بود انگار الان از جلوش یک دسته خفاش دارن رد میشن. آخی یادش بخیر چقدر خندیدیم بهش. تازه با همه ی اینها همش حرص میخورد اگه دیده باشنم چی؟؟؟ جوراب بهش گفت : این بنده خداها اونقدر بچه مثبتن که اگه ناخواسته نیم نظر هم دیده باشنت برای بی آبرو نشدنت میان در جا عقدت میکنن... [ دوشنبه 1390/08/23 ] [ 12:46 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
امروز از صبح خروس خون رو دنده ی بدخلقی بودم. یه جورایی همه چیز اعصابمو خرد میکرد. له شدن تو خط واحد . سرمای مرموز هوا (چون زیپ سویشرتمو میبستم گرمم میشد باز میکردم سردم میشد .) یاد اینکه دیشب درس نخوندم و جنازه ی من رو از پای لپ تاب جمع کردن و ... کلا همه چی حتی طرز بستنی خوردن یه بچه تو خیابون لجم رودرمیاورد. تو کلاس هم که نهایت سه پاراگراف و نیم از حرفای استاد رو تونستم یادداشت کنم. یک پاراگراف هم ننوشتم فقط گوش دادم ۱۰ الی ۱۵ پاراگرافم تو عالم دیگه بودم و بعد فهمیدم چه همه عقب افتادم. برگشتنا از کلاس تا نقطه ی اولیه از مسیری خلوت اومدم و دیدم ارتفاع عظیمی برگ خشک روی زمین جمع شده و هنور هم عین بارونهای دیوانه کننده ی هفته ی پیش از همه طرف برگ داره میریزه پایین. صدای خش خش برگا مثل تیکه پاره کردن جزوه های آخر ترم کیف میداد. منم از خلوتی محیط سو استفاده کردمو برای تخلیه ی انرژی شروع کردم به بالا پایین پریدن رو برگا. همچنان که جفت پا برگا رو پچ میکردمو نیشم ۴در ۴ باز بود و دندان آسیایمان هم از شدت ذوق نمایان بود متوجه بیست جفت چشم شدم که از پشت درختا به صورت گرد شده منو نگاه میکرد. بهترین کاری که میتونستم بکنم این بود که همچنان ادامه بدم که یعنی :آره من که میدونستم اونجایین ضایع هم نشدم... چند تا جفتک دیگر هم پراندیم و آمدیم زیر چشمی اوضاع را بررسی کنیم که یهو چشم مبارکمان رفت تو شاخه. اینجوری شد که همان یک ذره دلخوشی هم زهرمان شد. و با حسرت یاد دانشگاه قدیمی ام افتادم که نه درختی داشت نه برگی که بیافتد دق دلی نوشت: قرار بود دومین قرمه سبزی پس از ازدواج را درست کنم اما به خاطر مصائب وارده برنامه به کوکو سیب زمینی تغییر یافت. [ یکشنبه 1390/08/22 ] [ 1:55 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
شبهای امتحان نزدیکه اما امسال تنهام و ازون جمعیت و حال و هوای خوابگاه خبری نیست.
یادمه همیشه شبهای امتحان اتاقمان به طرز وحشتناکی منبع هزاران ویروس و باکتری جدید میشد چون همگی در یک نقطه ی ثابت می خوردند و میخوندند و می خوابیدند.اواخر بخاطر ازدیاد ظرفهای نشسته و کپک زده همه قید تغذیه رو میزدند. قیافه ها هم دیدنی بود. طوری که خیلی وقتها همونهایی که ۷۰ قلم طرح روی چهره شان رقم میزدند هم با دست و روی نشسته و دو هفته حمام نرفته در جلسه ی امتحان حضور بهم میرساندند. چه بسا خیلی ها را میدیدیم که ته چهره ی آشنایی دارند اما ابدا نمیتوانستیم حدس بزنیم این همان فلانی است!!!! چهره ی آقایان هم شبیه دور از جون خود و خانواده شان کسانی میشد که یکسال کامل در عزا بوده اند یا غار نشینی را برگزیده اند. مدل درس خواندن هر یک از ما اینگونه بود که : ضد حال در مکانی مخفی که احدی واردش نمیشد خر زدنگاه درست میکرد و راس ساعت خاصی ربات مانند می رفت و سر ساعت معین بر میگشت تا ده دقیقه استراحت کند . و این برنامه اش تا زمانی که اطمینان کامل به نمره ای الفی بهش دست میداد تکرار می شد. خان زاده : در جای همیشگیش روی زمین مینشت و با یک دست با حرص موها یاناخن هایش را از بیخ میکند و با دست دیگر هر خط را ۱۰۰۰ بار میخواند و خط می برد. جوراب خانم: اون در این مواقع که مجبور بود ساکت بشینه رو به دیوار مینشست و در سکوتی مطلق مطالب را به سلول های خاکستری مغزش می سپرد. گاهی هم بر میگشت تا پارازیت بندازه اما جو سنگین اتاق مانعش میشد گیلمر : رو به دیوار و زیر پتو درس میخوند تا ما نفهمیم کی خوابش برده و نزنیم تو سرش . البته شبهای حساس یک ملافه تو راهرو پهن میکرد تا سرمای هوا و نور شدید چراغها مانع از بسته شدن پلکهای مبارک بشه. که گاها تو اون شرایط هم میخوابید. مامانی هم که طبق معمول در حال کشیدن پروژه ها و دور از دسترس همگان بود. منم که اون ترم ها عادت کرده بودم همش راه برمو درس بخونم که همیشه بعد از دو سه ساعت با پای بی حس یا با خوابیدن در حالیکه ایستاده به دیوار تکیه دادم مواجه میشدم. یک شب خان زاده و جوراب ازم خواستند که بعد از ده دقیقه بیدارشون کنم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که خان زاده بلند شد و اومد جای همیشگی نشست و بدون هیچ حرفی شروع کرد به خط بردن و خوندن. اما نکته ای که مرا از ترس میخکوب کرد این بود که چشمای خان زاده باز بود اما چیزی که خط میبرد و میخوند کتاب نبود فرش بود. طفلکی تو خواب و بیداری گیر کرده بود. با ترس از اینکه بدجور بیدار نشه و شوکه نشه و جیغ نزنه و بدبختمون نکنه بالاخره بیدارش کردمو رفتم که براش چایی بریزم. " مامانی" همون لحظه وارد اتاقکمان شد و مستقیما رو تختش ولو ئید (ولو شد) و به خواب عمیقی فرو رفت . نشونش هم خرو پف هاش بود. چند دقیقه ی بعد خانم جوراب بیدار شد و میخواست با کمک صندلی از تخت طبقه ی دوم بیاد پایین .اونقدر گیج بود که یکدفعه صندلی از زیر پاش در رفت و در یک آن بین زمین و هوا میله ی تخت رو چسبید. همونطور جوراب خانم چهاردست و پا آویزون بود و از شدت شوک حرفی نمیزد ماهم از گیجی فکر میکردیم داره مسخره بازی در میاره و واکنشی جز خنده بروز ندادیم. تا اینکه به هر بدبختی بود اومد پایین و کلی شاکی شد که چرا هیچکدوممون نرفتیم کمکشو نشستیم میخندیم واسه خودمون. تازه فهمیدیم بچه مردم زهره ترک شده بوده و ما به حساب خنگول بازیش گذاشته بودیم. در همین احوالات و غرزدن های خانم جوراب بودیم که دیدیم تــــــــــــــالــــــــــــاپـپپپپپپپپ " مامانی " از روی تختش غلتیدو افتاد پایین. اون هم اونقدر گیج و خسته بود که بلند شد همونجا نشست و بدون اینکه انگار چیزی حس کرده باشه گفت : هنوز چایی داریم؟؟؟؟ دوباره ترکیدیم از خنده. من که دیدم موندن تو دارالمجانین نمیذاره درس بخونم اومدم تو راهرو پیش گیلمر. دیدیم که ضدحال داره میره آب بخوره یا با شوک آب سرد خواب رو از خودش بپرونه (دقیق نمیدونم) که رفت روی دریاچه ی آبی که بخاطر خرابی آب سرد کن همیشه جمع میشد. یک بار به پشت افتاد و ۷۸ درصدش خیس آب شد اومد بلند شه به رو افتاد و ۱۰۰ در صد نم گرفت. من و گیلمر همونطور از خنده غش کرده بودیم و پشت و رو شدن ضدحال رو نگاه میکردیم اعتراف نوشت: الان که اینجام مثلا بیدارم که میان ترممو بخونم. در این مواقع کمبود های خوابگاه اعم از خوراکی و وسیله گرمایش و اینترنت و ... رو به الان ترجیح میدم [ شنبه 1390/08/21 ] [ 11:50 PM ] [ دانشجوی فسیل شده ]
|
|||||||||||||||||||||||||||